|
|
|
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟ |
لیلا... ل_ جان لیلا ؟_ راست می گن که تو آیینه داری؟؟_ ندارم!!!! خودت که میدونی آیینه غدقنه...اگه داشتم تا حالا ازم گرفته بودن ! م_ پس آیینه ی من شو! خ_ چی می خوای بدونی؟_ بهم بگو چه شکلی شدم! ن_ دست وپاتو که داری میبینی..چشم راستت کامل خورده شده..چشم چپت سو داره اما پلک نداره..چونت رفته.. ت_ لب بالا نداری اما لب پایینت هنوز شبیه لبه..عین لبای خودم.... ت تو که گفتی آیینه نداری..لبتو کجا دیدی؟؟_ اااامممم...خوب تو سینی ناهارخوری دیدم... ل_ دماغم چی؟_ دماغی در کار نیست...2 تا حفره ی گنده ..عینهو دو تا چاه دهن گشاد! ن_ همینش خوبه...لا اقل نفسای آخرو عمیق میکشم ! ن_ خانم پروینی..این صدای چیه؟؟؟_ ساز دهنی!...ر"یاور" داره به عشق" لیلا" می زنه! ن_ ****** کارت خبرنگاری به همراه مجوز لطفا! م_ زن بلند قامت عبوسی بود...با ابروهای نازک گره کرده ولباسی که سرتا پا سیاه بود و یک عینک ظریف مطالعه..آشکارا پیدا بود که از خبرنگارها خوشش نمی آید..کارت و مجوز را روی میز گذاشتم...خواند و در حالی که مشتی کاغذ را تند و تند امضا می کرد بی آنکه سرش را بالا بیاورد توصیه های لازم را یاداوری کرد: گ دوربین نمی تونید داخل ببرید..یادتون باشه که جذامی ها با شیشه های چند جداره از شما جدا شدند..پس لطفا جلوی بینی و دهنتون رو با دست یا مقنعه نپوشونید.اگه قرار بود با این چیزا منتقل شه تا حالا همه ی ما مبتلا شده بودیم...موجودات حساسی هستند..با این کارا آزرده می شن..با دیدن بعضی چهره ها عق نزنید و زیاد هم چشم تو چشم نگاه نکنید در ضمن 20 دقیقه بیشتر فرصت ندارید..بیست دقیقه بعد وقت ناهارشونه..از اتاقا جمع میشن می رن سالن... ئ مدیر بدخلق دستش را روی دکمه ای گذاشت و کسی را پیج کرد..چند دقیقه بعد در باز شدوزنی کوتاه قامت وفربه وارد شدوسلام کرد... م خانم پروینی از قدیمی ترین کارکنان اینجا به شما تو تهیه گزارش کمک می کنند...حالا می تونید بفرمایید! ت_ به دنبال زن راه افتادم! از اتاق مدیر وارد راهروی درازی شدیم که هر چند قدم با مهتابی های بد رنگی روشن میشد..بیشتر برایم راهروهای زندان را تداعی می کرد...پروینی جلوتر می رفت و حرف میزد: ن زن بدی نیست یه کم بداخلاقه..اما واسه این جذامیا خیلی دل سوزه..به وضع غذا و داروشون خوب می رسه...چندتام مددکار _ استخدام کرده که از نظرروحی به جذامیا کمک کنه...من خودم 14 ساله اینجا کار میکنم! ن پروینی تند تند میرفت و یک ریز حرف میزد...به مدیر بداخلاق تر نشریه فکر میکردم..بدون دوربین آن هم در عرض بیست دقیقه با اضافه گویی های پروینی...خدا باید رحم می کرد..چه گزارشی از آب در می آمد..به انتهای راهرو رسیدیم!درب آهنی بزرگی پیش رویمان بود... و گوش کن دختر جون!این درو که باز کنم وارد یه راهروی باریک دراز تاریک میشیم که دو طرفش پراز محفظه های شیشه ای_ مثل ویترینای مغازه هاست...تو هر اتاق شیشه ای یه جذامی زندگی می کنه...تو اتاقا خوب روشنه..تو می تونی اوونارو راحت ببینی اما راهرو عمدا تاریکه که اوونا مردمو سخت ببینند..اما فکر نکن نمی بیننت..چشماشون به تاریکی عادت داره..غریبه هارو زود می شناسن! ن در را باز کرد...نفسم در سینه حبس بود...حس میکردم پشیمانم..اما برای برگشتن دیر بود...وارد شدیم..همه چیز دقیقا همان بود که توصیف کرده بود...زن ها و مردهایی که اغلب دستها وپاهایشان تا مچ خورده شده بود...اغلب بینی نداشتند..چهره های کریه..شبیه اسیدپاشی شده ها..شاید هم بدتر...نگاه های مظلومشان بدرقه ام می کرد...همه سرهایشان را به سوی تازه وارد می چرخاندند..سالم ترهایشان تا دم شیشه می آمدندو نگاهم می کردند..انگار دنبال گمشده ای بودند..شاید فامیل هایشان..بچه هایشان ...پدران و مادرانشان را می خواستند...آشکارا پیدا بود که دنبال آشنا می گردند..اما تازه وارد یک خبرنگار غریبه بود!...پروینی همچنان تند تند می رفت و بلند بلند حرف میزد...یاد سوالهایم افتادم: ن به اینا چه داروهایی میدین؟؟؟ امیدی به بهبودشون هست؟؟؟ چقد زنده می مونند؟؟_ انواع آنتی بیوتیک ها!!!بستگی داره کی بیارنشون اینجا! تو هر مرحله از بیماری که باشن با مصرف آنتی بیوتیک متوقف میشه..ت_ اما درمان...هرگز!!!! ن از کجاها میان؟؟؟_ بیشتر داهاتای سیستان بلوچستان و خراسان و آذربایجان...اغلب خیلی فقیرن...! م_ پروینی آهی کشیدو روبه یکی از اتاق های شیشه ای ایستاد: م این فقر لعنتی..یه بار تو لباس اعتیاد..یه بار فحشا..این بار هم جذام!!!...این یکی رو نگاه کن...خیلی دیر آوردنش! ن_ رد نگاهش را گرفتم..موجود نحیفی که هرگز نمیشد جنسیتش را تشخیص داد...جذام از او تکه ای گوشت گذاشته بود..بی دست و پا..او تنها یک چشم داشت!وقتی مرا دید صورت نداشته اش را با بازوهایش پوشاند..به سمت تختش خزیدو پشت به من نشست...ن اسمش عباسه..تو داهاتشون وقتی می بینن جذام گرفته مردم ده با کدخدا تو یه طویله حبسش می کن تا از گشنگی بمیره..می گفتن _ جنی شده...2 ماه بی غذا زنده میمونه..از آب بارون میخورده...تا اینکه یه روز که دکتر داهات بغلی با ماشین از کنار طویله رد میشده ناله هاشو میشنوه..منتقلش میکنن بیمارستان...خیلی ضعیف و لاغر شده بوده...بهتر که میشه میارنش اینجا...هنوزم شبا تا صبح کابوس اوون 2 ماهو میبینه..جیغ میزنه و بعضی وقتا از موشهایی می گه که تکه های دماغشو دارن میبرن که بخورن..مددکارا خیلی روش کار کردن..اینجوریشو نگاه نکن میگن 24 سالشه فقط... م صدای پروینی در گوشم می پیچید...چیزهایی را که میشنیدم باور نمی کردم...حالم بد بود..خیلی بد...دوست داشتم عق بزنم! ن بریم دختر جون..اینجا جای ایستادن نیست!ن_ دوباره به راه افتادیم..پروینی همچنان میگفت..از مردم بد تهران..از داروهای نایاب..از بازار سیاه...از مهتابی سوخته ی اتاق خودش و غیره...همچنان که میرفتم چشمم به پیرزنی افتاد که دور سرش دستار بسته بود..اتاقش جالب بود..پر بود از عکس های دختری از نوزادی تا جوانی..عکس های قدیمی تری هم بود...چهره ی یکی از عکس ها عجیب شبیه خودم بود!!! ن اسمش محبوبه ست...بلوچه..با خاطره هاش زندست...هر روز منتظر دخترشه که بیاد..بدت نیادا دختر جون اما اول که تورو دیدم_ یاد جوونیای محبوبه افتادم..عکسش اوونجاست..نگاه کن چقدر شبیه خودته..مثل تو خوشگل بوده ها...اما دست روزگار...! م محبوبه مرا که دید کشان کشان تا دم شیشه آمد ...دستش را که 3 انگشتش هنوز سالم بود روی شیشه گذاشت...چیزی شبیه بغض گلویم را می فشرد..بی اختیار به سمتش رفتم...حالا مثل خودش به شیشه چسبیده بودم...دستم را از پشت شیشه آرام روی دستش گذاشتم...به صورتش خیره شدم!!!نور پردازی سالن جوری بود که نیمی از صورتش را نمی دیدم..وبه جای آن انعکاس تصویر خودم در شیشه را می دیدم..زنی روبه رویم بود..با چهره ای نا قرینه..چهره ای که نیمی از آن دختر جوان سالم و زیبایی بود..نیمه ی دیگرش پیرزنی جذامی...وعجیب بود که این زن نا قرینه از هر دو چشم می گریست...با دو چشمی که یکی چشم من بود و دیگری چشم خودش...به خودم آمدم بغضم بی صدا ترکیده بود..بی آنکه کلامی ردوبدل شود...از پشت شیشه ها..من با یک پیرزن جذامی بلوچ همدردی می کردم...وباهم گریستیم..او برای جوانی خودش گریست و من برای پیری او! ن بریم دختر جون...باید مثل ما سنگ شی تا بتونی اینجا دووم بیاری...! ت_ پروینی بازویم را به ملایمت کشید که برویم...برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم..محبوبه همچنان به شیشه چسبیده بودو رفتنم را تماشا میکرد...نمیدانستم به چی فکر می کند؟؟؟شاید داشت جوانی اش را نگاه می کرد که آرام آرام دور میشد...صدای دلنشینی سکوت مرگ زده ی راهرو را شکست: ن خانم پروینی..این صدای چیه؟؟؟_ ساز دهنی!!!...یاور داره به عشق لیلا میزنه!!! ع_ عشق لیلا؟؟؟_ خب آره!!!جذامی ها هم عاشق میشن! ت_ پروینی به ساعتش نگاه کرد...م وقتشه....اوونجا رو نگاه کن..اوون اتاق لیلاست...جوری که نفهمه نگاهش می کنیم صبر کن و تماشا کن که چی کار میکنه! خ_ به اتاقی که پروینی اشاره کرده بود خیره شدم...دختری با روسری زیبای صورتی رنگی به ساعت نگاه کرد...با ترس اطراف را پایید..ساک کهنه ی قهوه ای رنگی را با هزار زحمت تا روی تخت جا به جا کرد...با دستی که تنها یک انگشت داشت حریصانه داخل ساک را می پویید...همزمان اطراف را هم می پایید که مبادا کسی ببیند! ناگهان چیزی را که می خواست یافت!!! یک تکه آیینه شکسته!!! ت هر روز نزدیک ناهار که میشه همین کارو میکنه...آخه تنها موقعی که می تونه یاورو ببینه وقت ناهاره...خیال میکنه ماها نمیدونیم _ آیینه داره!!! ما میبینیم اما به روی خودمون نمیاریم...آخه آیینه اینجا غدقنه!س گنگ بودم...رابطه ی عشق و آِیینه و لیلا و یاور چه می توانست باشد؟؟؟ ناگهان لیلا را دیدم که دستش را زیر بالش کرد..رژ لب صورتی رنگی را بیرون آورد ...آیینه را روی پایش گذاشت ورژ لب را روی تنها بخش باقیمانده ی لب پایینش با دقت کشید!!!!م صدای پروینی در مغزم پیچید که آرام زیر گوشم زمزمه کرد:ه این یعنی امید...
|
|
|
دوستت دارم بیشتر از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم. عزیز من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریكی و سیاهی ندارد! دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی! تنها آرزویم این است كه سالم و سر افراز باشی و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است از طرف من به تو! از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس! تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی! آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن! هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ كسی هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد ! عزیز دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ، پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یك سو ، و تو نیز یك سوی دیگر! دوستت دارم خیلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست! مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو! با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است! دوستت دارم … چون كه در میان اینهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را ! دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد ! اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!ولی آخر قصه چیست ؟ تو بگو! همیشه از پایان هراسیده ام! آخر؟ می شود اینهمه عشق تمام شود؟ جواب خاطره ها ایم را چه بدهم؟ بی تو و صدای مهربانت با كدام لای لای بخوابم؟ آخر؟ نه! ندارد! باورم نمی شود! نمی شود كه ما، تمام شود! می شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟ اصلا تو نباشی ، من می مانم؟ نمی دانم! شاید نبود تو از همه چیز این جهان بی رحم وحشتناك تر است! آخر قصه چیست؟ نه! نمی شود! عشق كه تمام نمی شود ، می شود؟! نه! نه! نه! نه! اصلا می دانی؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟ اینجا هنوز اول راه است! همینكه بدانیم آخر قصه هر چه كه باشد ، ما با همیم ، در یادها و خاطره ها حتی، كافی است… حالا بیا هراس پایان را از من بگیر… حالا بیا به روزهای خوش هنوز نیامده فكر كنیم! راه زیادی باقی است اما |
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین
جا داد
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا
ایستاده بود وبا تکانهای
شدید اتوبوس تکان می خورد
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد
توجهی نکرد
دوباره(همون شخص ) بهش خورد
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا
خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو
ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی
توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که
چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود
اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو ز دستم ،اگه یار دیگرونی،من هنوز عاشقت هستم،
با وجودی که تو گفتی دیگه قهرم تا قیامت،با تمومه سادگی هام،گفتم اما به سلامت
شاید این خواب که دیدم هرچی حرف از تو شنیدم،دل نا باور من گفت من به عشقم نرسیدم
پیش از این نگفته بودی غیر ما کسی رو داری ،توی گریه توی شادی سر رو شونه هاش می زاری
تورو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمیفتم
برو زیبای عزیزم تو گرونی من چه مفتم...ا
![]()

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر
بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم
کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم
. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و
زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از
راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها
ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها
در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین
تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه
دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای
انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه
استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی
شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص
دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی
سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور
انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی
شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده
باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده
من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان
حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که
باعث شگفتی حضار شد

فلک کور است،دل شوریده در گور است،صدای خنده و آواز می آید ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید.
دلم بی وقفه می سوزد نمی دانم،دلم تنگ است و می ترسد.قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و خود زیر لب آهسته می گویم:خدایا ترس من از چیست؟عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقبت می شود خاموش.صدای شیخ می آید:وکیلم من؟وکیلم من؟عروس خانوم وکیلم من؟جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گویدو مردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند.
خدای من صدای اوست،صدای آشنای اوست .دلم در سینه می افتد،برای مدتی ساکت،برای مدتی خاموش
و ناگه نعره ام در کوچه می پیچد:مبارک نیست،مبارک نیست،بگوییدم دروغ است آنچه شنیدم،دروغ است آنچه فهمیدم.
نگار من عروس جشن امشب نیست،ولی افسوس صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سر خوش از عروسم بوسه می گیرد.
فلک کور است،خدای من،بر لب این بام بی تفاوت بنشینید اگر مردم نمی دانند تو ای نادیده می دانی همین دختر که امشب بله می گوید،عروسی را که امشب رو به سوی حجله می پویند،قسم می خورد عروس ماست،عروس حجله گاه ماست
چه شد آن عهد و پیمانش؟کجا رفت آن قسم هایش؟یعنی عهد و پیمان هیچ؟وفاو عشق ایمان هیچ؟قسم ها،اشک ها،حتی خدا هم هیچ؟عجب دارم چرا یارب خاموشی؟مگر کوری؟مگر در خود نمی جوشی؟اگر کسی این صحنه را بیند آیا آرام می گیرد؟آیا خاموش می ماند؟
من امشب از خودم از تو،از این دنیا،که هیچش اعتباری نیست بیزارم.
من امشب سخت بیمارم،رفیقان باده بردارید،بر بالین این بیمار بگزارید شما آن را نمی دانید،عروسی را که رو به سوی حجله می رانند تا دیروز نگارم بود،همین دیشب کنارم بود،در آغوشم،قرارم بود
نمی دانم چرا جغدان بر روی بام من امشب نمی خوانند،همین فردا اگر خورشید پر گیرد دلم تا اوج دلتنگی دوباره بال می گیرد.
چرا این آسمان نمی بارد؟برای گریه کردن یک بهانه لازم است،این هم بهانه پس چه می خواهد؟
فلک کور است دلم ویران و رنجور است، چرا مردم ره این خانه را با شوق می پویند
به عشق و عاشقی سو گند که امشب را مبارک نیست
نگارم شاد و خندان است در و دیوارش امشب چراغان است درون حجله گاهی بوسه باران است
خداوندا، به دامادش بگویید عروسش با کسی هم عمد و پیمان بود
من امشب سخت بیمارم من امشب از همه بیزار بیزارم...
بهترینم
نمی دانم که چگونه از تو به خاطر زحماتت سپاس گزاری کنم
از تویی که لحظه به لحظه همراه من هستی
و عاشقانه مرا یاری می کنی
ای امید من برای زندگی
در آرزوی تو هستم
و به امید روزی که بتوانم این همه لطف و محبت تو را جبران کنم
و بیش از این از خدای خود متشکرم که تو را مرهمی برای زخم های پر التهاب قلبم قرار داد
بی تو هیچم...
لحظه ی دیدار
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم،دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را،دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
اخوان ثالث
متشکرم که پاره ای از زندگی من شده ای
People come in your life for a reason,a season or a lifetime.
آدمها برای یک مقصود،یک دوره خاص یا برای همیشه پا به زندگی شم می گذارند.
When you know which one it is,you will know what to do for that person..
When someone is in your life for a reason,it is usually to meet a need you have expressed.
وقتی بدانید که کدام یک هستند،خواهید دانست که برای آن فرد چه باید بکنید.وقتی شخصی به خاطر مقصودی به زندگی شما می اید؛معمولا برای آن است که نیازی را که بیان داشته اید برآورده سازد.
They have come to assist you through a difficulty,to provide you guidance and support,to aid you physically,emotionally or spiritually.they may seem like a godsend and they are.
آنها آمده اند که به شما برای حل مشکلی کمک کنند،راهنما و حامی شما باشند ویا به لحاظ جسمی،احساسی و معنوی یاریتان رسانند.آنها فرستادگان خدا به نظر میرسندو واقعا هم هستند
They are there for the reason you need them to be.
بنابراین آنها به دلیل نیازی که داشته اید نزد شما هستند
Then,without any wrongdoing on your part or at an inconvenient time,this person will say or do something to bring the relationship to an end.sometimes they die.sometimes they walk away.
سپس بدون اینکه گناهی از شما سر زده باشد و در زمانی که فکرش را نمی کنید این شخص به شما چیزی خواهد گفت یا کاری خواهد کرد که رابطه به پایان برسد.گاهی آنها میمیرند.گاهی میروند.
Simetimes they act up and force you to take a stand.
گاهی به گونه ای غیر معقول عمل می کنند و مجبورتان می کنند جبهه گیری کنید
What we must realize is that our need has been met,our desire fulfilled,their work is done.
آنچه باید دریابیم این است که نیاز ما براورده شده وبه آرزویمان رسیده ایم.کار ایشان پایان یافته است.
Some people come into your life a season, because your turn has to share,grow or learn.
They bring you an experience of peace or make you laugh.
They may teach you something you have never done.
They usually give you an unbelievable amount of joy.
Believe it,it is real.But only for a season.
بعضی افراد برای یک دوره خاص به زندگی شما می آیند چرا که نوبت شماست که مشارکت کنید،رشد کنید و یاد بگیرید.
آنها ارامش به شما هدیه می کنند و شما را می خندانند.
ممکن است چیزیهایی یادتان دهند که پیش از آن هرگز انجام نداده اید.
معمولا شادی باور نکردنی به شما می بخشند، باورش کنید این واقعی است.اما فقط برای یک فصل و دوره خاص
Lifetime relationships teach you lifetime lessons,things you must build upon in order to have a solid emotional foundation.
Your job is to accept the lesson,
Love the person and put w hat you learned to use in all relationships and areas of your life.
It is saide that love is blind but friendship is clairvoyant.
روابط همیشگی به شما درسهایی برای تمام زندگی می دهند
چیزهایی که بر اساس آن باید بنیان احساسی محکمی بسازید
کار شما پذیرش درس است
به او عشق بورزید و آنچه را یاد گرفته اید در سایر روابطتان و مراحل زندگی تان به کار گیرید
به این دلیل است که می گویند عشق کور است اما دوستی دارای بینش است.
Thank you for being a part of my life,whether you were a reason,a reason or a lifetime
متشکرم که پاره ای از زندگی من شده ای .چه برای انجام یک مقصود یا یک دوره یا برای همیشه...![]()
![]()