تبليغاتX
راز

راز

4+9

نامه ای به دوست

بی سلام شروع می کنم

شاید چون مطمئن نیستم جواب سلامم رو بدی

خیلی وقته باهام قهری مگه نه؟ اینو از زندگی سوت و کور و بی هیجانم فهمیدم

انقدر توی دنیا غرق شدم که یادم رفته یه وقتایی باید ناز نگاهت رو کشید . خیلی دلت ازم پره ،می دونم دیگه برات مثل همیشه نیستم ،دیشب وقتی سیاهی مهمون خونه شد،  توی چشمای ماهت دیدم که گفتی ازم دلگیری ،ولی نفرینم نکردی فقط چشمات رو بستی نمی دونم چرا ؟ نکنه تو هم می خوای تصویری که ازم توی ذهنت مونده خط خطی نشه 

من و ببخش ،من هنوز کوچکتر از اونم که دنیا رو با تمام خوبی و بدیهاش توی ذهنم جا بدم

من و ببخش اگه دیگه رو به آسمون صدات نمی کنم ،رک بگم از یاریت، از بودن همیشه ات توی لحظه هام نا امید شدم . فکر نکنی به بودنت شک کردم نه.... فقط منم از تو دلگیرم،اما چه فایده داره حرف بی جواب

من و ببخش اگه متوقعم، اما بهم حق بده جز تو نخواستم گرمای وجود کسی وجودم رو بلرزونه ،اما تو ورق اول سرنوشتم رو با زمستون شروع کردی این رسمش نبود بامعرفت

من و ببخش اگه دیگه برات آهنگهای عاشقونه نمی خونم، اگه دیگه دنبال یه کنج خلوت نمی گردم تا باهات خلوت کنم، ببخش اگه خیلی وقته قبل از خواب یادت رو پس می زنم ،منم زمینی شدم چون تو نخواستی توی آسمونت سیر کنم

من و ببخش اگه دیگه روزی ۳ بار فقط برای تو سراغ چادرم نمی رم، ببخش اگه خیلی وقته سرم رو روی خاکت مهمون نکردم، ببخش اگه کتاب یادگاریت رو خیلی وقته که نخوندم، ببخش اما بدون من منتظر یه نشونه از طرفتم یه نشونه که دلگرمم کنه، یه نشونه که بهم ثابت کنه هنوزم سایه ی پنهونت بالای سرمه

من و ببخش ، من خیلی خودخواهم ، من از جنس ابرهای تو لطیف نیستم ،خیلی وقته که از مهمونی تو برگشتم و لباس سپیدم پر از گرد و غبار شهر شده

من و ببخش اگه دلتنگت می شم و به روی خودم نمیارم اگه سرت داد می زنم، اگه کافر کیش می شم اگه بوسه های یواشکیم رو خیلی وقته ازت دریغ کردم اگه دارم یاوه می گم فقط منو ببخش

من و ببخش اگه هر روز ته دلم دعا می کنم زودتر مهمون ناخوندت بشم، اگه از خاکی های دنیات دلسرد شدم، اگه یواش یواش داره یادم می ره پشت سرم آب ریختی که بالاخره پیشت برگردم

من و فراموش نکن ،برام نامه بنویس و پایینش رو امضا کن یا یه عکس از چهره ی قشنگت رو به ابرها سنجاق  کن که وقتی سرم رو بالا می کنم از برق نگاهت جون بگیرم

دفترچه ی زندگیم رو با یه پاک کن بزرگ پاک می کنم و اولش یه بسم الله الرحمن الرحیم می نویسم خیلی دیره برای شروع دوباره ؟

یه نشونه برام بفرست تا بدونم باهام آشتی کردی، من پشیمونم دلم برات تنگ شده، نمی خوای یخ بینمون رو بشکنی خدای من؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:56  توسط لیلا  | 

عشق اول




اولین عشق من؟......یادش که می افتم همیشه چشمام پر از اشک میشه...!

 

هیچ روزی نیست که به او فکر نکنم و نگران نباشم که آیا حالش خوب است و یا مشکلی نداشته باشد.

فکر می کنید اولین عشقم را هنوز به یاد دارم؟ معلومه که دارم، انگار همین دیروز بود—اما 23 سال از آن روز می گذره..!

 

آیا شما اولین عشقتان را به یاد می آورید؟ البته سوال احمقانه ای است! مطمئناً همه ما هنوز با شور و هیجان و البته کمی هم با ناراحتی، به یادمان مانده است. چه او هنوز در کنارتان باشد و چه فقط خاطره ای باشد که یادآوری آن ناراحتتان می کند، اما اولین عشق ها همیشه مثل گنجینه ای گرانبها در دل افراد باقی می ماند. اینجا حرفهای شما را درمورد مردی که برای اولین بار قلب و احساس شما را متحول کرد، گرد آورده ایم.

 

هنوز هم یادش داغم را تازه می کند!

حتی با گذشت سالها، فکر کردن درمورد عشق اولمان لرزشی در قلبمان ایجاد می کند. چه چیز باعث می شود که حتی با گذشت پنج، ده یا حتی بیست سال، اولین عشق ها همیشه فکرمان را به خود مشغول کند؟ دلیلش هرچه باشد و آن فرد هر کس که بوده باشد، عشق اول همیشه جزئی از وجود ما می شود. نمی توانیم آن را فراموش کنیم—و تصور نمی کنم کسی واقعاً بخواهد فراموش کند.

 

شیرین می گوید: "بله، به یاد می آورم...انگار همین دیروز بود. سالهای سال گذشته است، اما هنوز به خاطر دارم او چه شکلی بود و چقدر دوستش داشتم. حدود هشت سال با هم اختلاف سنی داشتیم—من 20 ساله بودم و او 28 سال داشت—همیشه می ترسید مبادا والدینم با این مسئله مخالفت کنند. این روزها وقتی کمی ناراحت و غمگین می شوم، یاد و خاطره ی نوازش ها و بوسه های او به سراغم می آید. خیلی جالب است، همین روزها 42 ساله می شوم."

 

لیدا اینگونه به خاطر می آورد: "در همه ی کارهایمان احساساتی بودیم و با شور و هیجان رفتار می کردیم—در دوست داشتن هایمان، دعواهایمان، حتی زمانی که میخواستیم همدیگر را اذیت بکینم هم با شور و احساس عمل می کردیم. با اینکه شوهرم را بسیار دوست دارم و کاملاً خوشبخت هستم، هنوز هم خیلی وقتها به او فکر می کنم. چند هفته پیش او را دیدم، همراه همسر و بچه اش بود. نگاهش کردم، او هم نگاهم کرد، و همه چیز در یک لحظه بسیار زیبا بود. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. خوشحالم که او نیز خوشبخت شده است."

 

الناز در مورد دوست پسر دوران دانشگاهش اینطور می گوید: "ما به هیچ وجه برای هم ساخته نشده بودیم. خانواده و دوستانم نمی توانستند او را تحمل کنند. همیشه با هم دعوا داشتیم و بیشمار به هم زده و دوباره آشتی کرده بودیم. ولی مجذوب هم بودیم. پس از آخرین دعوا که دیگر تصمیم گرفتیم برای همیشه از هم جدا شویم، احساس می کردم قلبم را پاره پاره کرده اند. هنوز نوارها و نامه های عاشقانه اش را پشت گنجه ی اتاقم پنهان می کنم. 10 سال از آن ماجرا می گذرد."

 

فرنوش عشق راستین خود را وقتی هجده سال بیشتر نداشت ملاقات کرد. اما پنج سال طول کشید تا رابطه اش را با او آغاز کرد. او در این باره می گوید: "در یک مهمانی با هم آشنا شدیم و با هم صحبت کردیم. دو سال دوران دانشگاه را با هم بودیم. او در شیراز زندگی می کرد و همین راه دراز باعث برهم خوردن روابطمان شد. هنوز هم در شیراز زندگی می کند و ازدواج کرده است. اما من هنوز مجردم و در تهران زندگی می کنم. با اینکه رفته است اما همیشه اولین عشق من باقی می ماند."

 

وقتی دوباره او را می بینیم...

ممکن است هر از چندگاهی اولین عشقمان را جایی ببینیم. دیدارهایمان ممکن است کوتاه یا طولانی باشد، اما دیدارهایی تلخ و شیرین است. آیا کسی پیدا می شود که تا به حال به دیدار دوباره ی اولین عشقش فکر نکرده باشد؟

 

سارا با اینکه قرار مدار ازدواج با اولین عشقش را هم گذاشته بود، ولی با مرد دیگری ازدواج کرد. 20 سال پس از آخرین ملاقاتشان ، او را در مجلس ترحیم مادرش دید. اما حتی با گذشت این همه سال، شعله ی عشق مثل همان روزهای نوجوانی در قلبش زبانه کشید : "درمورد عشقی که به هم داشتیم صحبت کردیم. می گفت که چقدر دلش شکسته بود وقتی ترکش کردم و با کس دیگری ازدواج کردم...خیلی وقت ها به او و پاکی عشقمان فکر می کنم. هیچوقت فراتر از بوسیدن همدیگر نرفتیم، اما نزدیکی که با او داشتم بسیار بیشتر از آن چیزی است که اکنون با شوهرم پس از 26 سال حس می کنم."

 

رویا نیز به تازگی اولین عشقش را ملاقات کرده است: "بعد از 29 سال..روز را با او گذراندم. وقتی برای اولین بار همدیگر را در دانشگاه دیدیم 19 سال داشتیم. عشقی واقعی بود...اگر چنین چیزی در آن سن وجود داشته باشد. و حالا پس از گذشت اینهمه سال باز عاشق هم شده ایم. اما اینبار عشقمان کاملاً با قبل متفاوت است. گذشته ای با هم داشته ایم و حال را باهم می گذرانیم. امیدوارم در آینده نیز کنار هم باشیم."

 

تجدید دیدار سحر در اینترنت اتفاق افتاده است: "در ماه خرداد بود که آنلاین شده بودم. البته زیاد به کامپیوتر وارد نیستم. داشتم یکسری کارهای تحقیقاتی انجام می دادم که کسی بهم پیغام داد. بله خودش بود—نزدیک بود قلبم بایستد. شوهرم داشت از جلوی در رد می شد و پسرم وارد اتاق شد. باید توضیح می دادم که او کیست. درمورد همه چیز باهم صحبت کردیم. هنوز هم وقتی ایمیلی از او دریافت می کنم قلبم تند می زند. احساس گناه می کنم، اما دوست دارم که هنوز با او در ارتباط باشم."

 

او اولین و تنها عشق من بوده است !

بعضی از ما آنقدر خوش شانس بوده ایم که همان دفعه ی اول آنکه می خواستیم را به دست آورده ام. و وقتی برای اولین بار ملاقاتش کردیم، دیگر نگذاشتیم از دستمان برود!

 

سیمین می گوید: "اولین عشقم تنها کسی بود که باعث شد قلبم تندتر بزند و از خود بیخود شوم. اما چیزی که باعث شد عاشقش شوم قلب طلایی بود که در سینه پنهان کرده بود. او تنها کسی بود که توانست قلبم را تصرف کند. هشت سال است که با هم هستیم و شش سال است که ازدواج کرده ایم. صاحب پسری دوست داشتنی شده ایم. اینطور بود که اولین عشق من به تنها عشق زندگیم تبدیل شد."

 

منیر اعتراف می کند که: "من فقط یک عشق واقعی داشته ام و با او ازدواج کردم. سالهای آخر دبیرستان بود که با هم آشنا شدیم و شش سال بعد ازدواج کردیم. از همان ابتدا می دانستم که او همان است که من می خواهم. ما واقعاً برای هم ساخته شده ایم."

 

عسل می گوید: "داستان اولین عشق من کمی عجیب است. باور کنید." بعد از چندین ماه دوستی اینترنتی، عسل و دوست اینترنتیش پارسال همدیگر را ملاقات کردند. "بعد از ملاقات، کوچکترین تردیدها برای برقراری ارتباط هم از بین رفت. هنوز هم عاشق هم هستیم و برای ازدواج نقشه می کشیم.

 

 عاقل تر و پخته ترم کرد !

گاهی اوقات اولین عشق چیزهایی به ما می آموزد—البته این درس ها معمولاً آن چیزی نیست که دوست داشتیم یاد بگیریم.

 

ندا می گوید: "او به من  احساس شگفت انگیزی می داد. 13 ماهی که با هم گذراندیم، شادترین روزهای زندگی من بودند تا اینکه از من جدا شد. اصلاً نمی دانستم که به من خیانت می کند. خیلی ترسیده بودم و او هیچ کمکی به من نمی کرد. در آخر همه چیز را برای مادرم تعریف کردم و این بهترین و عاقلانه ترین تصمیمی بود که درکل زندگی گرفته ام.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط لیلا  | 

پنجره

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:30  توسط لیلا  | 

دوست دارم

Click to view full size image
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:39  توسط لیلا  | 

عشق واقعی

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده.

داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!

همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.

کنار دست مریم یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده.

بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه ، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم

دارم برات نامه می نویسم ،آخرین نامه ی زندگیمو

آخه اینجا آخر خط زندگیمه

کاش منو تو لباس عروسی می دیدی

مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم

می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم

ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته؟!

گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته؟!

علی تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!

داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای؟!

کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه

کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت

حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره

روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته؟!

روزی که دلامون لرزید ، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته؟! نقشه های آیندمون ، یادته؟!

علی من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری

یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!

می گفتی که من بخندم

علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام

روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات

دارم به قولم عمل می کنم

هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم

نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه

همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم

دلم برات خیلی تنگ شده

می خوام ببینمت

دستم می لرزه ، طرح چشمات پیشه رومه ، دستمو بگیر ، منم باهات میام ....



پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه

آره پدر علی بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود

هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود

پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود

حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:32  توسط لیلا  | 

عشق واقعی2


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند...

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم

...

مرد جوان : نه، اینجوری بهتره

 ...

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

...

مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست

 

داری...؟

 

زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟

 

مرد جوان : منو محکم بگیر

...

زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟

 

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری

و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم،

اذیتم می کنه

.....

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد

 

موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که

 

 به دلیل بریدن ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو

 

سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت، مرد جوان که از

 

خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس بدون اینکه زن

 

جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او

 

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از

 

زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط لیلا  | 

مجنون

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو درکوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ ازجام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب ازچه خوارم کرده ای


برصلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندراین بازی شکستم داده ای


نشترعشقش به جانم می زنی


دردم ازلیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق،دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگرنیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا وپنهانت منم


سال ها با جورلیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم


صدقمارعشق یک جا باختم


کردمت آوارهءصحرا نشد


گفتم عاقل می شوی امانشد


سوختم درحسرت یک یا ربت


غیرلیلا برنیامد از لبت


روز و شب اورا صداکردی ولی


دیدم امشب بامنی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سرمیزنی


در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بیقرارت کرده بود


مردراهش باش تا شاهت کنم


صد چولیلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:13  توسط لیلا  | 

دوست


من دلم می خواهد


خانه ای داشته باشم پر دوست


كنج هر دیوارش


دوستانم بنشینند آرام


گل بگو


گل بشنو


هر كسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد


یك سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد


شرط وارد گشتن


شستشوی دلهاست


شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست

 
بر درش برگ گلی می كوبم


و به یادش باقلم سبز بهار


می نویسم ای یار


خانه دوستی ما اینجاست


تا كه دیگر نگوید سهراب


( خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:4  توسط لیلا  | 

عشق لاتی

بازم همون دوره ی بی سواتی * قربونه اون حرفای عشق لاتی *قربونه اون

مخلصتم فداتم * قربونه اون من خاك زیر پاتم * قربونه اون حافظ روی تاقچه

* قربونه حسن یوسف تو باغچه * قربونه مردمی كه مردم بودن * اهل صفا، اهل

 تبسم بودن * قربونه اون دوره ی پر دماغی * قربونه اون تصنیف كوچه باغی *

 قربونه دوره ای كه خوشبختی بود * تار سیبیلا چك تضمینی بود * مردای ناب و

 اهل دل نداره * شهری كه بوی كاه گل نداره *بوی خوش كباب و نون سنگك *عط

ر اقاقیا و یاس و پیچك *بوی خیاره تازه توی ایوون *تو سفره ای پر از پنیر و

ریحوون *بوی خوش كتاب های كاهی *تو امتحان كتبی و شفاهی *قدم زدن تو مر

ز خواب و رویا * خدا، خدا، خدا، خدا،خدایا * حرفای گریه دار نمی پسندین؟ * می

 خاین یه جك بگم كمی بخندین؟ *خوشا به حال اونكه تو محلش *هوای عاشقی زد

ه به كلش * كسی كه قلبش اتصالی داره *می دونه عاشقی چه حالی داره

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط لیلا  | 

دل که فروشی نیست

Click to view full size image

گفت: می‌خرم! قیمتش هر قدر که باشد


گفتم: چه چیز را خریداری؟


گفت: دلت را !


گفتم: فروشی نیست! نمی‌فروشمش


هیچ وقت نفروختم. به هیچ کس نفروختمش


دل که فروشی نیست …


آمدند که بخرند و من هر بار نفروختم


آمدند و شکستند


رویش یادگاری و خاطره گذاشتند و رفتند


اما باز نفروختم. حتی دلی را که بارها شکسته شد


و هر بار برایم عزیزتر


هر بار با دوست داشتن، احساس کردم حجم دلم بیشتر می‌شود


دلم بزرگ شد


شد تمام دارایی من… همان دل شکسته‌


و بهایش آنقدر هست که ارزان نفروشم


به بهای اندک این دنیا و خیالی خوش و زودگذر


هر بار که دلم شکسته شد، احساس عجیبی کردم


با اشک‌هایم دلم را از غبار غم و غصه پاک کردم


در آینه‌ درونش حضور تو را دیدم، خدای مهربانم


لبخندت را، مهرت را، نوازشت را…


براستی تو را در دل شکسته‌ام دیدم خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:57  توسط لیلا  | 

سیرت زیبا

خدا يا بشكن اين آئينه ها را

كه من از ديدن تو آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ

همه گفتند: اين دختر چه زشت است

كدامين مرد ، او را مي پسندد؟

دريغا دختري بي سرنوشت است.

***

چو در آئينه بينم روي خود را

در آيد از درم، غم با سپاهي

مرا روز سياهي دادي ،اما

نبخشيدي به من چشم سياهي

***

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ

يكي در حلقه گيسوي من نيست

***

مرا دل هست ، اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

بمن حال پريشان دادي، اما ـــ

سر زلف پريشانم ندادي

***

به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم بزاري

***

چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ

همه گويند : كه او مردم گريز است

نميدانند، زين درد گرانبار ـــ

فضاي سينه من ناله خيز است

***

به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ

نگينش دختر ي ناز آفرين بود

ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ

سر من لحظه ها بر آستين بود

***

چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ

ز راه مهرباني مينوازد

ولي چشم غم آلوده اش گواهست

كه در اندوه دختر مي گدازد

***

ببام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم ، نا آشنايم

نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ

نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم

***

خدايا ! بشكن اين آئينه هارا

كه من از ديدن آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

***

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ

دلي روشنتر از آئينه دادي

***

مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ

ولي سيرت پرستان ميستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند

***

ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ

دلم بر زشتي صورت شكيباست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط لیلا  | 

راز دل

 

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

قطعه ای از "راز دل " آلفیری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط لیلا  | 

ببوس


مرا بنویس

 

در تمام شعر هايت

 

و ترانه ام كن

 

درهربهار

 

شايد زمستان

 

از تقويم كوچيد

 

و پاييز

 

طلايي ترين برگش را باريد

 

مرا بنويس

 

و ان گاه كه گلهاي جوان

 

شبنم نوش مي شوند...

 

برخيز

 

و با اولين ستاره

 

در دستانم بكار

 

سرخترين گل را!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط لیلا  | 

دل شکستن

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:46  توسط لیلا  |